عاشورا - 1389
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ظهر عاشورا

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
عروسی
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

داشتیم می‌رفتیم عروسی .......... جای شما خالی.......... چشمک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
دوستای باران
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ماه رمضان 1389

تانیا- باران- پرگل


 
باران
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من می‌گویم یا بهتر است بگویم: من می‌نویسم.

نوشته که نه، سیاه‌خطهای تو در تو. برای کی؟ برای چی؟

شاید برای تو شاید برای باران!

باران بارید بر کویر وجودم؛ اما تو هرگز نباریدی و من خشک خشکم و زاینده‌رود شاید روزی کویر راسیراب کند.


 
آرزو............
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ارزوها رو از بچه هامون نگیریم. یعنی چی؟

یعنی اینکه:
بذاریم بچه هامون بزرگ شن و عقلشون برسه و دلشون چیزی رو بخواد بعد براشون بخریم اینهمه وسایل و اسباب بازیهای رنگارنگ که فقط برا دل خودمون میخریم نه برا دل بچه باعث میشه بچه ها هیچ ارزویی نداشته باشن انتظار هیچی نکشن و هیچی خوشحالشون نکنه

یعنی الان خیلی بچه ها بزرگ میشن ارزو میکنن که ماشین بزرگ یا عروسکی که گریه میکنه یا.... داشته باشن و انتظار میکشن بابا پولدار بشه بخره این انتظار یعنی رویا یعنی هزار تا فکر قشنگ ولی شاید ما اینو از بچه هامون گرفته باشیم

خوب این میشه که بچه 10 ساله فقط ماشین درستکی خوشحالش میکنه و موتور و ... نه اسباب بازی مناسب سنش کمی به بچه ها فرصت بدید چیزی رو بخواهند و بعد بخرید اونم نه فوری
منم سعی میکنمچشمک


 
یک سالگی
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یک سال به سرعت برق و باد گذشت.... ساعت 11:25 بیمارستان مهر ... عشق من به دنیا اومد... چقدر هیجان‌انگیز بود... چه حس زیبایی بود... یه موجود کوچولوی ناز و ظریف... پرستار گذاشت رو صورتم و گفت بوسش کن... اشک از گوشه چشمم جاری شد باورم نمی شد که این کوچولو مال خود خودمه.... خیلی خوشحال بودم... خیلی... حس مادری چیزی نیست که بتونم به زبون بیارمش... فقط میتونم بگم که زیباترین لحظه عمرم بود... وقتی برای اولین بار شیرش دادم انگار خدا تمام لذتهای دنیا را یکجا بهم داد... خدایا شکرت... خدایا هزاران هزار بار شکر که این فرشته کوچولو رو به ما عطا کردی...

باران قشنگم... دوست دارم مامانی.......ماچ تولدت مبارک.........بغل


 
11 ماهگی
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

حالا دیگه دستمو به همه جا میگیرم و راه میرم....... به همه چیز هم دست میزنمچشمک

تا مامانم نیومده برم دخلشو بیارم.............زبان

باران جون و اسباب بازیهاش..........مژه

صدای کلید میاد......... فکر کنم بابایی اومد............ آخ جونهورا الان میرم دد....

بعد از این همه شیطونی ی خواب خوب می چسبه........بای بای

 


 
باران جون در آتلیه
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:
 
← صفحه بعد